سيد محمد باقر برقعى

3424

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

وداع جوانى از شاخ عمر ، مرغ جوانى پريد و رفت * نگرفت انس با من و دورى گزيد و رفت آن همدم قديم كه نامش شباب بود * برخاست از كنارم و دامن كشيد و رفت روزم سياه گشت كه آن آفتاب عمر * شد همچو ابر از نظرم ناپديد و رفت آن طاير خجسته هراسان و بىقرار * بر بام من نشست و دمى آرميد و رفت يا رب مگر چه ديد خطا آن بهار عمر * كز پيش من چو آهوى وحشى رميد و رفت گفتم مگر به نالهء من رحمت آورد * نشنيد ناله‌هاى مرا يا شنيد و رفت از باغ عمر آن گل نورستهء مرا * گلچين روزگار به صد جور چيد و رفت آن مرغ خوش‌ترانهء بستان‌سراى عشق * ناگه خموش گشت و زبان دركشيد و رفت جز درد و رنج نيست در اين رهگذار عمر * خرّم كسى كه زود به منزل رسيد و رفت يادش به خير باد « مؤيّد » كه در جهان * خيرى ز روزگار جوانى نديد و رفت عشق خوبروى دل خود را به عشق نازنينى خوب‌رو بستم * ز خوبان برگزيدم دلبرى و دل بر او بستم من اندر بند هستى نيستم كز دولت عشقش * گسستم دل ز ملك و جاه و بر آن تار مو بستم حصارى ساختم از همّت و الا به گرد دل * به روى ديو حرص و آز راه از چارسو بستم ندارد در دل من راه بدخواهى و خودبينى * كه بر بيگانگان اين خانه را من در ، فروبستم من آن مرغم كه در كنج قفس آخر به صد حسرت * كشيدم سر به زير پرزبان ، از گفتگو بستم خدا را ياد كن اى گل تو اين مرغ غزلخوان را * كه چشم از اين گلستان با هزاران آرزو بستم ندارد ره كسى جز دوست در خلوت‌سراى دل * كه در بر روى او بگشودم و بر غير او بستم